تبليغاتX
بدبختي ذاتي : حكايت رنجهايي كه تمام وجودم رو پر كرده
... 
هر دوتامون داشتیم به هم نگاه می کردیم. چیزی بین ما بود که هیچ کدوم نمی خواستیم بگیم.

حرفی برای گفتن نداشتم. از این لجبازی لذت می بردم. از اینکه بذارم زندگی هر جور که دوست داره پیش بره.

کنارش ایستادم و منتظر تاکسی شدم.  سوارش کردم و رفت.

نمی دونستم چه اتفاقی داره می افته. فکر می کردم یه چیزی باید تغییر کرده باشه.

حسی تازه در من زنده حسی مثل مرگی دوباره.

درست نمی دونم ولی فکر می کنم اون لحظه هیچ کس مرد.

 

|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 و ساعت 17:16
سرد 

سرد


همیشه آرزو داشتم، در راهی بی انتها که ردیف درختان بلند اطراف آن را گرفته راه بروم و صدای خش خش برگهای زیر پایم را بشنوم.


در جاده ای بی انتها و غبار آلود راه می رفتم که ردیف درختان سر به فلک کشیده و عریان تا انتها اطراف جاده را پوشانده بود و زمین با بستر زرد و نارنجی رنگش که از برگهای درختان آزین شده بود، فرش شده بود. صدای خش خش برگها مثل موسیقی دلنوازی، آرام و مکرر در گوشم تکرار می شد و درختها که یادگار زخم هزار ساله ی پاییز را با تن خسته شان درک می کردند، زیر بار محنت خزان قد خم کرده بودند و به احترام پاییز به نقاش بزرگ زندگی تعظیم می کردند. کیمیاگر طبیعت با قلمویی از برگهای غم زده زرد رنگ پاییز، خاک بی ارزش را طلایی نقاشی کرده بود. انگار که این بار خورشید از دل زمین طلوع می کرد. روح طبیعت در همه چیز حضور داشت و نواهای جاودانه ی زندگی را برایم زمزمه می کرد. سرگشته از درک قدرت بی انتهای این استاد زبر دست به شکوه آسمان می نگرم. سرخ با لکه ابرهای نارنجی. امروز هیچ چیز مثل سابق نیست، انگار آسمان آینه ی زمین بود که رنگ زرد و سرخ جاده در آن منعکس می شد. دست و پایم می لرزید و خضورم را چون بیگانه ای در میان این طرح و نقش ها احساس می کردم. حس می کردم چشمی از گوشه ی آسمان به من می نگرد. به من که با لباس سیاه و کدرم هارمونی محبت طبیعت را به هم ریخته بودم. می ترسم! ولی قدرت برگشتن ندارم. می ترسم. از چیزی که در پشت سر خواهم دید و از روبرو شدن با چیزی که از درون من خبر دارد. انگار باید این راه را تا انتها ادامه بدهم.


هر چه بیشتر جلو می روم حس می کنم، خمیدگی قامت درختان بیشتر می شود و مرا مانند تونلی هراس انگیز احاطه می کند. سعی می کنم به انتهای راه فکر کنم ولی نمی توانم، شهوتی که مرا به ادامه این راه تشویق می کرد، حال به ترسی همراه با لذت تبدیل شده که سراسر وجودم را در بر گرفته است. لحظه ای می ایستم. همراه با من تمام موجودات می ایستند، حتی زمان. همه چیز ساکن است و تنها منم که در ورای این لحظه به همه چیز می نگرم. همه چیز مانند یک تابلوی نقاشی، سرد و ساکن به نظر می رسید. ناگهان تمام رنگهای اطرافم در هم ریخت، مانند یک نقاشی آبرنگ خیس .


جریان سیال رنگها در تمام فضای اطرافم می گشت و رنگهای جدید می ساخت. سبز و سفید و آبی با تلورانس های مختلف در هم می آمیختند و شکلی طرح وار در جلوی رویم می ساختند. رنگها کم کم در کنار هم شکل گرفتند و طرح یک کلبه ی محقر چوبی در کنار برکه ای زلال نمایان شد. آب برکه صاف بود و کف آن کاملا مشخص. غبار خاکستری سردی اطرافم را فرا گرفته بود و سرمای لطیفی در زیر پوستم آرام و آهسته می دوید. وارد کلبه شدم. عجیب بود، دیوار های کلبه تماما از شیشه یا یخ بود و تمام نمای بیرونی کلبه مشخص بود. تمام وسایل همینگونه بودند. حتی آتش کلبه با نوری سفید آبی می سوخت. همه چیز مثل کریستال درخشان و شفاف بود. شعاعهای کوچک نور وقتی از لابلای دیوارها و وسایل خانه می گذشتند، با انعکاسی شدیدتر در همه جا پخش می شدند، همه چیز سرد و بی روح بود حتی عکسی که روی دیوار بود. چشمان عجیب آن عکس یک لحظه رهایم نمی کرد، مانند همان چشمانی که از آسمان مرا تماشا می کرد.


تصویر یک زن! نمی دانم او هم انسان است یا نه! ولی از جنس همان فضا و کالبد است. چشمانش سرد و بی روح مانند آب، زلال و بی رنگ. صورتش مانند یخ سفید و وحشتی در عمق وجودش موج می زد. احساس می کردم او را می شناسم، شاید زمانی دوستش می داشتم ولی الان بخاطر نمی آورم. از اینکه باز هم چشمانی مراقبم است، حس بدی داشتم. آرام و آهسته از در پشتی بیرون آمدم. هنوز سنگینی نگاه آن عکس را در پشت سرم احساس می کردم. انگار آن عکس روح سردی بود که در جای جای بدنم حضور داشت.


شاید منهم قسمتی از این فضا هستم. نمی دانم! بدنم شفاف تر شده و می توانم آن سوی دستانم را ببینم. انگار که منهم در حال منجمد شدن بودم. با احتیاط به پشت سرم نگاه می کنم. همان کلبه ی چوبی با همان نمای چوبی که قبلا دیده بودم. از این طرف داخل کلبه پیدا نبود و این خیالم را راحت می کرد، چون حجم سنگین چشمهای آن عکس را احساس نمی کردم. نفس راحتی کشیدم و به سمت برکه رفتم. در کنار برکه قایق کوچکی می بینم و داخل آن می نشینم و تا وسط برکه پارو می زنم. شهوت غوطه ور شدن در این آب زلال مرا از پارو زدن باز می دارد. دستم را درون آب فرو بردم، سرد بود، سرمایی لذت بخش برای که کمرم را مور مور کرد. سرما در تمام دستانم نفوذ می کرد و در اعماق وجودم غرق می شد. آرام به داخل آب رفتم، انگار آب در تمام مجراهای بدنم جریان یافته بود. داخل آب دراز کشیدم و درون این آبی زلال را تماشا کردم. زیر آب همه چیز خیال انگیز و زیبا بود. عجیب بود! ماهی ها از درون هم رد می شدند. دستم را آرام به طرف یکی از آنها بردم، دستم از درونش رد شد. سرمای آب دست و پایم را کرخت کرده بود. بی حس دراز کشیدم و به آسمان نگاه کردم. احساس امنیت می کردم و دیگر نگاههای آن چشم معذبم نمی کند. انگار این آب دنیایی فراتر از قدرت آن چشم است. به نجواهایی که درون آب روان است گوش می دهم. آب سرد و سردتر میشود و لایه های سفید رنگ یخ کم کم بر روی سطح آب شکل می گیرد و تمام سطح آب را فرا می گیرد.


به پهلو دراز می کشم و دست و پایم را درون خودم جمع می کنم. مثل خوابیدن یک کودک، آرام و بی دغدغه. یخها سریعتر در کنارم شکل می گیرند و فضا تاریک و تاریک تر می شود.

یخ تمام اطرافم را فرا گرفته و فضا کاملا تاریک است. هیچ چیز مشخص نیست. چشمانم را می بندم و در آرامش به خواب می روم. مثل یک کودک، آرام و بی دغدغه...
|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 13:53
یه توضیح کوتاه 
تو اين چند وقته من تمام وقتم رو گذاشتم رو طراحي سايتم اما بعد از كلي ور رفتن باهاش به اين نتيجه رسيدم كه هنوز واسه طراح سايت شدن يه دنيا راه دارم. اولش گفتم يه سايت اچ تي ام ال ساده باشه، اما ديدم  نمي شه توش سيستم نظر دهي رو راه اندازي كرد. واسه همين رفتم سراغ PERL و cgi وكلي مصيبت كشيدم تا اينا رو ياد بگيرم. بعدش رفتم سراغ my sqlو ناچارا php هم ياد گرفتم ، اما همه ي اينها در حد كار راه انداختن بود و هيچ فايده اي هم نداشت. و همش يه جوري با اشكال روبرو مي شد. مثلا بعداز كلي ور رفتن با my sql  به اين تازه فهميدم كه فارسي رو به اين راحتي ها ساپورت نمي كنه. خلاصه بعد از همه اين بدبختي ها مي خوام تا چند روز ديگه سايت رو بدون سيستم نظر دهي آپ كنم.

تو اين چند وقته اين كارا به قدري سرم رو شلوغ كرده بود كه حتي فرصت نوشتن هم نداشتم . بالاخره ديشب تصميم گرفتم كه يه داستان يا هر چيز ديگه اي بنويسم. نوشتم! نمي دونم اسمش رو چي بذارم، داستان ، چرك نويس ، سياه مشق يا هر چيزي ديگه اي كه فكر شو بكنين. اين دفعه يه خرده فرق داره با اون چيزايي كه قبلا نوشتم. لحن نوشتنم عوض شده و دنيايي كه تصوير كردم سور رئال تره.  داستان مردن نيست ولي قالب كلاسيك هم نداره. ( اميدوارم اين توضيحات باعث بشه كه بيشتر تو فضاي داستان غرق بشين)

حرف آخر هم اينكه نمي دونم چه قدر اين دستنويس هاي هيچ كس بتونه، شما رو جذب كنه ولي اميدوارم كه از اون خوندن اين داستان لذت ببرين.

شاد و سربلند باشيد

|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 13:48
توهمات یک مهره ی سیاه شطرنج (داستان كوتاه) 

توهمات یک مهره ی سیاه شطرنج

بی صدا و آروم به صفحه ی سیاه و سفید شطرنج که انگار بی انتها بود، خیره شده بود. تمام مهره ها ساکت و بی صدا کتار هم چیده شده بودن  و بی حرکت انتظار شروع بازی رو  می کشیدن . انتظاری بی پایان برای شروع بازی و جنگی دوباره. اسب سیاه تو فکر انتهای دیگه ی صفحه ی شطرنج بود، جایی که مهره های سفید زندگی می کردن. رخ پیر داستانهای زیادی از شهر مهره های سفید برای اون تعریف کرده بود.اسب تا حالا جاهای زیادی از شهر سیاه رو دیده بود ولی تا بحال شهر مهره های سفید رو ندیده بود. شهری تماماً سفید رنگ که برجهای  زیبایی اطراف اون رو گرفته بود و تمام دیوارهای مرمری اون تو روشنایی خورشید می درخشید.  اسب های سفید در مرتعهای سرسبز شاد زندگی می کردند و کنار هم آرامش و خوشبختی رو تجربه می کردن. مردم شهر سفید همه خوشبختند و از تمام لحظه های زندگیشون لذت می برن، همه ی مردم با هم برابرن و حقوق مساوی مساوی برای زندگی کردن دارن. اینها دورنمایی بود که حرفهای رخ در ذهن اسب سیاه ساخته بود. اسب با لذتی سیر نشدنی، چشمانش رو بست و شهر سفید رو تصور کرد. شاد و مدهوش از این رویای شیرین چشمانش رو باز کرد و با شور به اطرافش نگاه کرد، اما تنها چیزی که می دید شهر سیاه با برجهای سیاه و دیوارهای چرکین بود، مردم هنوز همون همون مردم سختی کشیده ی بدبختی بودن که هر روز اونها رو می دید. هنوز هم هوا ، همون هوای دلگیر همیشگی بود و زندگی مثل روزهای دیگه بود و اون پرتگاه، جایی که همه می گفتن آخر دنیاست. پرتگاهی بی انتها  که انتهای شهر سیاه بود. اسب به فکر شهر سفید بود، جایی که در نظرش ابتدای دنیا بود. جایی که همه چیز در اون آغاز می شد و در شهر سیاه به پایان می رسید.

لذت دیدن شهر سفید، شور عجیبی درون اسب برانگیخته بود. اسب با تردید به اطرافش نگاه کرد. رخ که در گذر زمان چین و چروک زندگی روی چهره اش سنگینی می کرد. با آرامشی دیدنی در خواب به سر می برد. این طرف هم فیل  با ابهت خاص خودش مشغول تیز کردن عاجهاش بود. لحظه ای به این فکر کرد که آیا فیل هم مثل اون به شهر سفید فکر می کنه؟ با تردید به فیل نزدیک شد و آروم ازش پرسید: «تو تا حالا سرزمین سفید رو دیدی؟»

فیل بدون اینکه  وقفه ای در تیز کردن عاجهاش بندازه، نگاه کوتاهی بهش کرد و گفت: «اگه توی جنگ اونا رو شکست بدیم، اونجا رو هم می تونیم ببینیم. چیه! هوس جهانگردی به سرت زده؟»

-«نه! ولی خب چرا ما باید بجنگیم؟! مگه ما ها چه فرقی با اونها داریم؟»

فیل دست از تیز کردن عاجهاش برداشت و بعد از لحظه ای مکث با خشم به اسب نگاه کرد و گفت: «تو نمی دونی چی داری می پرسی! این فکر و خیالهای احمقانه رو از خودت دور کن. همنشینی با اون پیر خرفت مغزتو به هم ریخته. تو این جنگ یه راه بیشتر نداری، اونهم اینه که بجنگی. تو برای جنگیدن ساخته شدی، برای کشتن، برای فدا شدن در راه ارباب. یه سرباز فقط از دستورات اطاعت می کنه.»

اسب با دلخوری، سرشو پایین انداخت و به فکر فرو رفت. اون باید می جنگید و می کشت تا ارباب برنده ی این بازی احمقانه باشه. هیچ کس به این فکر نمی کرد که اگه تمام مهره ها در کنار هم زندگی می کردن و همه با هم برابر بودن، این همه جنگ و خونریزی دیگه معنی نداشت. اون وقت اونهم می تونست با خیال راحت به سرزمین سفید سفر کنه ولی می دونست که هیچ کس به این چیزا فکر نمی کنه. صدای شیپور سربازان جارچی بلند شد و طبالها با قدرت بر طبلها می کوبیدند. صدای طبلها و شیپورها تمام فضا رو گرفته بود و هیجانی در میون مهره ها جون گرفت. اسب با دستپاچگی شروع به مرتب کردن زین و افسارش کرد. وزیر با صورت نخراشیده و هیکل افراشته و با سینه ای ستبر جلوی اسب ایستاد. زخمهای روی صورتش تنها یادگاری جنگهایی بود که توشون شرکت داشت. وزیر دماغی کوفته ای و چشمهایی باریک داشت، لب گوشتی اش همیشه خشک بود و کلاه خود نقره ای رنگش با برقی خیره کننده، چشمان هر کسی رو به خودش جذب می کرد. زره سنگین و پر سر و صدای وزیر، وزن خاصی به راه رفتنش می داد، وقتی که شمشیر خوش تراششو دست می گرفت، مثل خدایان، شکست ناپذیر بود. وقت حمله سبک گام بر می داشت و با قدرت شمشیر سهمگینشو فرود می آورد. با غرشهای سمگینش به لشگر دشمن حمله می کرد و دشمنان رو یک به یک از پای در می آورد. همین قدرت بود که اونو مردی شایسته ی احترام می کرد ولی اسب به این چیزها اهمیتی نمی داد. وزیر با صدایی محکم و کوبنده گفت:

«تو کی میخوای سرباز بودن رو یاد بگیری، اینجا میدون جنگه، نه رقاصخونه»

با ترس خودشو جمع و جور کرد و سعی کرد خودشو خونسرد نشون بده ولی وحشتی عجیب تمام وجودشو پر کرده بود. قدرت نگاه کردن تو چشمهای وزیر رو نداشت. وزیر که خونسردی اسب عصبی اش کرده بود، فریاد کشید: «کی میخوای یه سرباز واقعی باشی،  جنگ با کسی شوخی نداره، باید محکم باشی، باید مستقیم جلو بری و رو در روی دشمن وایسی. کی میخوای اینها رو یاد بگیری. من موندم تو چه جوری می خوای تو این جنگ بی رحم زنده بمونی! جنگ به کسی رحم نمی کنه.»

اسب درد سختی رو میون سرش احساس کرد و نفسش تند تر شد. صدای ضربان قلبش رو می شنید و با چشمهایی که از ترس بیرون زده بود، به وزیر نگاه می کرد. چی می تونست به اون بگه؟ وزیر به هیچ چیز فکر نمی کرد بجز جنگ. اون چطور می تونست رویاهای اسب سیاه رو درک کنه. صدای فریاد وزیر، افکار درهمشو به هم ریخت.

«تو که هنوز بر و بر داری منو نگاه میکنی!»

وحشت تمام وجودشو گرفته بود و نای حرف زدن نداشت، فقط تونست بریده بریده بگه:

«اما...اما همه ی ما...همه ی ما تو این جنگ بازنده ایم.»

وزیر که آتش خشمش شعله ور شده بود، صورتش سرخ شده بود و از شدت خشم رگهاش بیرون زده بود، حالا تمام مهره های سیاه مناظره ی وزیر و اسب رو نظاره می کردن. وزیر با مشتهای گره کرده به سمت اسب اومد و اسب رو به زمین کوبید:

«بزدل، تو از جنگ می ترسی، تو نمی تونی بجنگی، میخوای با این مزخرفات از جنگ فرار کنی. تو می ترسی. یه سرباز بزدل مثل یه سرباز مرده می مونه. تو ضعیفی. تو چی از جنگ می فهمی، جنگیدن یعنی قدرت. ما برای از بین بردن مهره های سفید می جنگیم تا عدالت در دنیا بر قرار بشه. تا تمام مهره ها با خوشی و خوشبختی در کنار هم زندگی کنن.»

اسب نالان فریاد زد: « اما شما برای توهمات پوچ خودتون می جنگید، شما می کشید تا دیگه کسی، کسی رو نکشه. شما عمارت ها رو خراب می کنید تا کسی عمارتهای شما رو خراب نکنه. شما می جنگید به این امید که دیگه کسی با شما نجنگه، اما شما فقط دارین آتیش این جنگ خانمان سوز رو شعله ور تر می کنید. شما با دستای خودتون، دارد خودتونو نابود می کنید.»

فیل با تمام خونسردیش، حالا با هیجانی عجیب مشغول تماشای این صحنه بود و رخ با نگرانی به اسب نگاه می کرد. تمام مهره ها به مشاجره ی این دو مهره نگاه می کردند و در گوشه و کنار صدای پچ پچ مهره ها شنیده می شد. وزیر لحظه ای به زمین خیره شد و سپس چند قدم به عقب برداشت و رو به لشگر سیاه پوش فریاد زد:

«ای سربازان سرزمین سیاه! گوش کنید. می خوام قهرمان امروزمون رو بهتون معرفی کنم. کسی که قراره ناجی ما باشه. جناب اسب خیالباف!»

صدای خنده ی لشگر بلند شد و پژواک اون هزاران بار در سر اسب تکرار شد.

«این قهرمان خیالباف تصمیم داره که دنیا رو عوض کنه، اون میخواد با آغوش باز به استقبال مهره های سفید بره و بگه: «لشگریان زره پوش سرزمین سفید، ما و شما مثل برادر می مونیم.»»

دوباره صدای خنده تمام لشگر رو پر کرد. وزیر به سرعت به طرف اسب برگشت و گفت: «تو چی فکر می کنی؟ فکر می کنی با این حرفها مهره های سفید مجسمه ی تو رو به عنوان سمبل دوستی وسط شهرشون می ذارن؟ ببین تو جوونی و هنوز دنال آرزوهات می گردی ولی اینو بدون که تو نمی تونی دنیا رو با این توهماتت عوض کنی.مهره های سفید هم مثل ما، مهره های بد بختی هستن که می جنگن تا زنده بمونن.خوشبختی این میون جایی نداره، وسط این میدون کسی خوشبخت تره که قوی تره. حالا به من گوش کن. هیچ کس سرباز خیال پردازی مثل تو رو با خودش به جنگ نمی بره ولی من به تو اجازه می دم که بجنگی . به خاطر رویاهای احمقانه ات فدا بشی.»

وزیر نیم نگاهی به رخ انداخت و به سرعت دور شد.وزیر نیم نگاهی به رخ انداخت و به سرعت دور شد.اسب سرش رو بلند کرد و با ترس به اطراف نگاه کرد. رخ سرشو پایین انداخته بود و به زمین خیره شده بود، فیل که حالا تیز کردن عاجهاشو تموم کرده بود، خودش رو برای حمله آماده می کرد. صدای طبلها و شیپورها به نشانه ی آمادگی برای حمله بلند شد. اسب پریشان از روی زمین بلند شد و در کنار دیگر مهره ها قرار گرفت، صدای طبلها شدیدتر شد. همه در یک فکر بودند: حمله کردن. بغیر از اسب که صدای وزیر هر لحظه بلند و بلند تر تو گوشش می پیچید. اسب در گیر و دار این فکرها نمی تونست واقعیت رو درک کنه. واقعیت این بود که اون نمی خواست مثل بقیه ی مهره ها تو روزمرگی این جنگ احمقانه بمونه ولی حقییقت ذات اون چیز دیگه ای بود. شیپورها و طبلها همچنان می نواختند و اسب بیشتر و بیشتر در افکارش فرو می رفت. حمله شروع شده بود ولی اون همچنان سر جای خودش ایستاده بود.

وزیر اولین کسی بود که با غرشی بلند حمله رو آغاز کرد. فیل هم بعد از وزیر با قدرت شروع به حمله کرد. اسب مات و مبهوت به دوردست ها خیره شده بود. رخ لحظه ای به اسب نگاه کرد و سپس چشمانش را بست و حمله را آغاز کرد. زمین از صدای پای لشگر می لرزید ولی اسب همچنان در رویای سرزمین خوشبختی به سر می برد. حرفهای وزیر مثل پتکی رویاهای اسب رو خرد می کرد. اسب احساس درموندگی می کرد. پاهایش سست شده بود، انگار قدرت تصمیم گیری نداشت. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. مردد بود، تنها چیزی که می دونت این بود که باید تصمیم می گرفت. لحظه ای ایستاد و باز به دوردست ها خیره شد. در یک لحظه شروع به دویدن کرد. با تمام قدرتی که داشت. به زمین زیر پایش نگاه می کرد که لحظه ای سیاه و لحظه ای سفید بود. قدم به قدم، محکم و مصمم، به هیچ چیز جز سرزمین خوشبختی فکر نمی کرد. قدرتی عجیب درون پاهاش احساس می کرد. نفسهایش محکم و قوی بود. اشک توی چشمهاش طوری جمع شده بود که هیچ چیز رو در اطرافش نمی دید. قدرتی ملکوتی در میون اندامش، آتشی سرد در بدنش به راه انداخته بود. عرق سرد تمام بدنش رو فرا گرفته بود. صدای فریادهای مهره ها در حال حمله، مثل یک زمزمه ی کوتاه در گوشش می پیچید و در فراموشخانه ی ذهنش محو می شد. دیگه کم کم به بقیه ی مهره ها رسیده بود. لحظه ای شک کرد، پاهاش سست شد و آهنگ قدمهاش لحظه به لحظه آرومتر شد. حرفهای وزیر در اعماق ذهنش می پیچید و درد سهمگینی رو در اعماق وجودش به جا می گذاشت. اشک دوباره حلقه ی چشمهاشو تر کرد و به فکر فرو رفت. لحظه ای گنگ در واحد زمان که مثل روزها و ماهها گذشت. با شور فریادی کشید و دوباره شروع کرد به دویدن. با قدرتی بیشتر و با سرعتی بیشتر از قبل.

به هدفش فکر می کرد نه به چیز دیگه ای. لشگر کم کم متوجه اسب سیاه شد، غوغایی در لشگر پیچید و لشگر آروم آروم از حرکت ایستاد. همه به اسب نگاه می کردند، ویر که تازه متوجه اسب شده بود، با فریادهایش چیزهایی را گفت که اسب هیچ کدوم رو نشنید. رخ پیر، افسرده و نگران به اسب نگاه می کرد. شاید در اعماق وجودشاز حرفهایی که روزی به اسب زده بود احساس پشیمونی می کرد. اسب بی توجه به همه آنها از میونشون گذشت و سربازان با احترام به او نگاه می کردند. انگاری جنگ دیگه ای شروع شده بود، جنگی تن به تن میون حقیقت و واقعیت.

حالا دیگه اسب از میون لشگر گذشته بود. فیل شهامت اسب رو تحسین می کرد. رخ در خاطرات روزهای جوونی، بخاطر زیر پا گذاشتن رویاهاش حسرت می خورد. وزیر عصبی و دلگیر با خودش می گفت: «آخر سر جوونی کار دستش داد. جنگ یه رویای معمولی نیست، جنگ رویارویی ابزار ا قدرته، ولی اون هیچ کدوم از اینها رو درک نمی کنه.»

اسب کم کم داشت از مهره های سیاه فاصله می گرفت، تنها چیزی که در آخرین لحظه شنید صدای وزیر بود که فریاد می زد: «حمله...»

دیگه به لشگر سفید و دوازه های شهر سفید نزدیک شده بود، فکر سرزمین خوشبختی تمام اون چیزی بود که تو رویای کوچیک اون می گنجید. کم کم مهره های سفید رنگ رو دید که درخشش زره های نقره ای رنگشون چشمها رو خیره می کرد. با شوقی دوباره به لشگر سفید و سربازانش نگاه کرد و از دور عمارت های زیبای سرزمین سفید رو دید. عمارتهایی با سنگهای مرمرین سفید رنگ با آبراههایی که آب زلال میون اون روان بود.برج های سر به فلک کشیده و دیوارهای یکدست و زیبا. درختان بلندی که همیشه سبز بودند و مردمی که در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. اشتیاق اسب برای رسیدن به سرزمین موعود بیشتر شد. اشک گوشه ی چشمهای ذوق زده شو تر کرده بود. تنها چیزی که می دید، ردیف سربازهایی بود که راه اونو برای رسیدن به شهر سفید سد کرده بودند. اما اسب باید از میون اونها می گذشت تا به سرزمین موعودش برسه. با قدرت به طرف سربازان دوید، سعی کرد با تمام نیروش از سر راهش بر داره. سه نفر از سربازهایی که سر راهش بودن، به اطراف پرت شدند. اون موفق شده بود و از میون اونها گذشته بود. صدای فریادهای لشگر سیاه که از دور شاهد این قضیه بودند، بلند شد و با نیروی مضاعفی شروع به حمله کردند. کتفش درد می کرد، فهمید که نیزه ی یکی از سربازها کتفش رو حسابی زخمی کرده ولی اهمیتی به اون نمی داد. ناگهان حجم بزرگی رو در مقابل چمهایش دید که مستقیم به سمتش می اومد.

اون فیل بود که با قدرت به سمتش می اومد، اما اون حتی به فیل سفید و عاجهای براقش هم توجهی نداشت. ضربه ی شدیدی رو روی گردنش احساس کرد و به شدت به زمین خورد. وقتی چشماشو باز کرد فیل با خنده ای غریب به او نگاه می کرد. اسب مدتی مکث کرد و در یک لحظه به سرعت از روی زمین بلند شد و به سرعت شروع به دویدن کرد. فیل به خاطر جثه ی عظیمش توانایی رسیدن به اون رو نداشت و تمام تلاشش برای رسیدن به اسب بی نتیجه موند. باز هم صدای وزیر در ذهنش پیچید، اما این بار رساتر و بلند تر.

حالا دیگه لشگر سیاه پوش، صف سربازان سفید پوش رو در هم شکسته بود و وارد سرزمین مهره های سفید شده بود. اسب به سرعت پیش می رفت. گرمی خون رو در رگهای سرش احساس می کرد و حس می کرد که تمام بدنش در شعله ای سوزان می سوزه. از پشت سرش صدای فریادهای وزیر به گوش می رسید که با فیل سفید درگیر شده بود ولی در جلوی روش اسب سفید رو می دید که با ساز و برگی عجیب پدیدار شده بود. سواری با لباسی سفید و کلاه خودی طلایی و کمانی آماده روی اسب نشسته بود. اسب سیاه با شهوتی سیر نشدنی به همتای سفیدش نگاه می کرد ولی ناگهان غمی عمیق وجودشو در بر گرفت. اسب سفیدی که قرار بود شاد و خوشبخت میون سرزمین خوشبختی باشه، حالا برده ی تیر اندازی بود که داشت اونو هدف می گرفت. لحظه ای ایستاد. نمی دونست حقیقت چیه. واقعیت های زندگی داشت کم کم مثل معماهای پیچیده، چشماشو کور می کرد. خسته و درمونده بود ولی راهی برای برگشت نداشت، یعنی نمی خواست که برگرده، شاید هم می ترسید که برگرده. فریاد بلندی کشید و باز شروع به دویدن کرد. برای رسیدن به حقیقتی که دنبالش بود. کماندار به سرعت تیر را رها کرد و به کمرش خورد ولی اسب اهمیتی نمی داد و همچنان سعی داشت که سریعتر بدوه. کماندار تیر دوم را آماده کرد و در کمان گذاشت ولی قبل از اینکه تیر را رها کند، اسب سیاه اسب سفید و سوارش را به زمین انداخته بود. اسب سیاه بدون لحظه ای درنگ به سمت شهر سفید دوید ، چشمهاشو بسته بود تا خوشبختب رو از نزدیک ببینه. از دروازه گذشت و چشمهاشو باز کرد اما اون چیزی که می دید باور کردنی نبود، شهری، دقیقا مثل شهر سیاه، فقط آجرهاش سفید بود، آجرهای کثیف و زمخت سفید رنگی که روی هم چیده شده بودن. هوا مثل هوای شهر سیاه دلگیر بود و صدای ناله های مردم از میون خرابه های شهر به گوش می رسید. ناله هایی از سر زجر و درد که در میون فضای تلخ و سفید این شهر می پیچید.

اسب سیاه کم کم داشت از شهر خارج می شد، در حالی که لشگر سیاه تازه به دروازه های شهر سفید رسیده بود. غم غریبی در دل اسب سنگینی می کرد و توان اسب رو ازش می گرفت. نفسهاش سنگین بود و بی طاقت ولی میخواست به عنوان آخرین امید به آغاز این دنیا برسه. به سرعت به پیش می رفت. چشمهاش سنگین و خمار بود و پاهاش سست وبی اراده. نایی برای رفتن نداشت. درد تو بدنش شعله ور بود ولی به امیدی هر چند واهی به جلو می رفت. تنها کورسوی امیدش پایان خونه های سیاه و سفید رنگ بود که در افق خودنمایی می کرد و هر لحظه نزدیکتر می شد، تمام قدرتش رو جمع کرد و چشم به آخرین خونه دوخت. خانه ی سیاه رنگ آخر. در این لحظه به آغاز می اندیشید. امید داشت که در پایان این راه به لحظه ی آغاز برسد. برای لحظه ای جاودانه چشمهایش رو بست و دوباره باز کرد. حالا به آخرین خونه ی شطرنج رسیده بود، ایستاد و نگاه کرد، ولی انتظار چیزی رو که می دید، نداشت. پرتگاهی عمیق، تا بی نهایت در تاریکی، درست مثل دره ی شهر سیاه.

خسته و بی جون روی آخرین خونه ی سیاه شطرنج ایستاد و برای لحظه ای تمام وقایع رو مرور کرد و بی صدا شروع کرد به گریه کردن. ناگهان درد شدیدی رو روی پاش احساس کرد، درست می دید تیری با پری سفید رنگ. درست می دید اسب سفید با کماندارش جلوی روش ایستاده بودن وبرای مرگش لحظه شماری می کردند. کماندار تیر بعدی رو آماده و رها رد. اسب بی حال روی زمین افتاد و با رویای سرزمین خوشبختی چشمهاشو بست، ناگهان دستی قوی از فضای اطراف، اسب رو در بر گرفت و بدن بی جان او را بیرون صفحه شطرنج کنار چند تا سرباز سیاه وسفید و فیل سیاه و رخ سیاه و فیل سفید قرار داد.

هیچ کس

آیان ماه  هزار و سیصد وهشتاد و پنج

|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 11:23
شب آخر در اتاق کوچک من(داستان كوتاه) 

پرده‌‌ی اول

امشب آسمون خاکستریه، مثل تمام مردم شهر، مثل من و مثل بقیهی آدمها. خاکستری تلخی که فریادهای منو به یه زمزمهی بیصدا تبدیل کرده، خاکستری تلخی که مثل یه طناب قطور دور گردنم پچیده و نفسمو بریده. اشک تو چشام حلقه زده، نمیدونم واسه چی! وقتی فکر میکنم هزار و یه دلیل واسه ریختن اشکهام پیدا میکنم ولی الان دنبال هیچ دلیلی نمیگردم. اشک چشامو پاک میکنم، احساس دردناک پشیمونی دوباره به سراغم اومده. واسه چی گریه کردم؟ نمیدونم چرا!

اَه، این سرفههای لعنتی دست از سرم بر نمیداره. هر روز دارم بدتر میشم. سرفه‌ها هر روز بیشتر میشن. از دیروز احساس تنگی نفس میکنم. این درد لعنتی  داره جونمو میگیره. نفسم تنگ شده. برمیگردم کنار تختم و یه لیوان آب میخورم.

تو این چند روز تمام خاطرات تلخ وشیرین زندگیمو مرور کردم و تمام این خاطرات مثل خوره به جونم افتادن و ذره ذرهی وجودمو در بر گرفتن. دارم حسش می‌کنم، تمام رگهای بدنم از این کرختی سهمگین پر شده و درد عمیقی توی سینه‌ام ریشه دوونده. انگار غصه‌ی تمام آدمهای این سرزمین تو سینه‌ی من جمع شده و می‌خواد با فریاد سینه‌ام رو بشکافه و تاوان تمام گناه‌های این مردم رو از من بگیره. این افکار مبهم و درهم دست از سرم بر نمی‌داره. دیگه حتی از فکر کردن هم خسته شده‌ام. از کنار تخت بلند میشم و باز به کنار پنجره بر می‌گردم و به روشنایی‌های شهر نگاه می‌کنم، مردم همه در هیاهوی شب گم شدن. صدای بوق ماشین‌ها و هم همه‌ی مردم. وحشتناکه! تا حالا این احساسو نداشتم، تا حالا همیشه از این مردم گریزون بودم، اما امشب از همه‌ی اونها متنفرم. صدای خنده‌ی مردم آزارم میده، نور سوسوی چراغ‌های شهر ابهت ستاره‌های آسمونو به ابتذال کشیده، ماه هم امشب همدم من نیست، از بچگی تنها همدم شبهای تنهایی من بود، همیشه با اون صورت مهربون و دوست داشتنی‌اش بهم لبخند می زد و به درد دلم گوش می‌کرد ولی امشب ماه هم همدم من نیست. امشب ماه از شرم ، صورت زیباشو در پس ابرهای خاکستری پنهان کرده.

مثل هر شب سر ساعت از سر کار برگشت. همیشه همین موقع می‌اومد. عادت‌های خاصی داشت. تا دیر وقت کار می‌کرد و هیچ وقت دیگه‌ای جز برای خرید از خونه بیرون نمی‌اومد. با کسی معاشرت نمی‌کرد. همیشه تنها و گوشه‌گیر بود. اولین و آخرین باری که باهاش حرف زدم هنوز یادمه، اون روز کلی خرید کرده بود و به سختی داشت اونا رو از پله‌ها بالا می‌آورد، ازش خواستم کمکش کنم ولی با لحنی سرد درخواستمو رد کرد.

واسه یه دختر تنها زندگی تو این شهر دیوونه خیلی باید سخت باشه ولی اون زندگی رو با تمام سختیهاش پذیرفته بود. الان یک سال بود که ما با هم همسایه‌ی دیوار به دیوار بودیم، اما پیله‌ی تنهایی ما به قدری کوچیک بود که فقط قد یه نفر جا داشت. باز هم همون سرفه‌های لعنتی سراغم اومدن. از اون روزی که فهمیدم، این سرفه‌ها هر روز شدیدتر می‌شن. دیگه نایی برای تحمل این دردها ندارم. هر روز خسته‌تر و شکسته‌تر می‌شم و آهنگ این زوال سریعتر در بین رگهای من نفوذ می‌کنه. به سختی بلند میشم و آرام آرام  به کنج اتاق میرم، جایی که آینه‌ی کهنه‌ی من جا داشت. از دیدن چهره‌ی خودم تو آینه بدم اومد. حس کردم تمام غم‌های پنهان من در برابر آینه فریاد میزنند و انتقام سکوت مرگباری رو از من می‌گیرند که سال‌ها گریبان منو فشرده، با آینه حرف میزنم ولی به زبانی مبهم که فقط آینه می‌فهمید. فریاد میزنم و آینه فریادی بلند‌تر سر می‌ده من میترسم.آینه تمام حقیقت منو در یک تصویر کریه به من نشون می‌داد، فریاد میزنم، فریادی از سر درد و با مشت‌هام به آینه می‌کوبم تا حقیقت در لایه‌ای از درد کتمان بشه. آینه می‌شکنه و تکه‌هاش روی زمین میریزه و زمین مثل  فرشی که با تکه‌های حقیقت بافته شده باشه، در زیر پام قرار می‌گیره. سوزش شدیدی در رگهای دستم احساس می‌کنم، یه گوشه می‌شینم و با صدای بلند اشک میریزم و به بدبختی ذاتی خودم فکر می‌کنم. به اینکه چه قدر بدبخت به دنیا اومدم و به اینکه چقدر تو این زندگی رنج کشیدم. بدبختی ذاتی من کثافتی بود که در اون دست و پا میزدم.

اشک امانمو بریده بود و خون دستام لباسمو خونی کرده بود. سوزش دستام بیشترشده بود، خواستم بلند شم و برم چیزی برای بستن دستام پیدا کنم ولی صدایی نظرمو جلب کرد، صدای در بود. جذابیتی برام نداشت که به این فکر کنم که کی می‌تونه پشت در باشه، اما رفتم در رو باز کردم و بدون اینکه نگاهی به اون کسی که پشت دره بندازم، به سمت آشپزخونه رفتم. اشک طوری چشای خسته‌امو نگران کرده بود که دیگه نمی‌تونستم چیزی رو ببینم، طوری که به زحمت به آشپزخونه رسیدم و دستمو زیر آب شستم، از سوزش شدید دستام، آه سردی کشیدم. به زحمت اثرات خون لخته شده رو از روی دستم پاک کردم ولی همچنان دستم خونریزی می‌کرد.

«زخم بدیه! حتماً باید پانسمانش کنی.»

بکلی قضیه‌ی کسی که به خونه اومده بود رو فراموش کرده بودم. صداش آشنا بود، صدایی که من قبلاً فقط یه «نه» ازش شنیده بودم. سرمو بلند کردم و به طرف صدا نگاه کردم، حدسم درست بود. خودش بود. حتماً صدای شکستن آینه و فریادهای من اونو به اینجا کشونده بود. قبل از اینکه حرفی بزنم پرسید: «وسایل پانسمان تو خونه داری؟»

سرمو به علامت نفی تکون دادم  و اون از در آشپزخونه خارج شد. خواستم ببینم کجا میره اما باز هم سرفه ها امانمو بریدن. این سرفه‌های لعنتی هم دست از سرم بر نمی‌دارن، وقتی هفته‌ی پیش دکتر علت سرفه ها رو سرطان پیشرفته‌ی ریه تشخیص داد، باورش برام سخت بود ولی حالا مطمئن بودم که دیگه مجبور نیستم زندگی رو با بدبختی ذاتیم تحمل کنم، به زودی آزاد میشم و از تمامی رنجهای این زندگی راحت میشم. به اتاقم برمی‌گردم و روی تخت میشینم. باز همون فکرها به سراغم میاد و باز هم سرفه و این بار شدیدتر. اشک تو چشام جمع میشه ولی با شنیدن صدای پاهاش خودمو جمع و جور می‌کنم. آروم آروم  به سمتم میاد، تو دستش یه سری باند و چسب و وسایل پانسمانه. آرامش خاصی تو وجودش بود، با وقار قدم بر می‌داشت مثل پرنسس سرزمین یخها که با وقار از میان راهروهای بلند قصر یخی‌اش می گذره. اومد کنارم نشست و یه نگاهی به دستم انداخت و بعد یه نگاهی به من کرد و ازمیون وسایلش یه تیکه پنبه در آورد و الکلی‌اش کرد.

«ممکنه درد داشته باشه.»

این رو گفت و به سرعت خون روی دستمو با پنبه تمیز کرد، دستم به شدت می سوخت ولی حرفی نزدم، تنها صدایی که ازم در اومد آه کوتاهی بود که با زجر زمزمه کردم.

بدون اینکه کلمه‌ی دیگه‌ای بین ما رد و بدل بشه، دستمو پانسمان کرد و من تمام این مدت بی‌هدف به اون نگاه می‌کردم. صورت زیبایی داشت، بینی خوش‌تراش و پوستی شاداب. موهاش مشکی بود و صاف، فقط... فقط چشمهای غریبی داشت، فرمی خسته که در طول زمانه تلالو سابقش رو از دست داده بود.

باز هم این سرفه‌های لعنتی. این بار شدیدتر. دست راستمو که تازه پانسمانش تموم شده بود، جلوی دهنم گرفتم. سرفه‌های شدید و این‌بار خون! خون پانسمان رو سرخ رنگ کرد. در این حین سرشو بلند کرد و با تعجب گفت:

«خونریزی دستت شدیدتر شده، باید پانسمانشو عوض کنم.»

گفتم: «این زخم دست نیست! زخم زندگیه، زخم کهنه‌ای که تو این سال‌ها ، هر سال عمیق‌تر شد تا جایی که دیگه نمیشه این زخم چرکین رو پانسمانش کرد.» مات و مبهوت به من نگاه می‌کرد. آروم با دستمالی که دستش بود خونی که از کنار لبم بیرون زده بود پاک کرد. حرفی نمی‌زد و من هم حرفی برای زدن نداشتم. در اون دنیای سکوت، میان من واون، واژه‌ها در قالب دیوار و میز و صندلی بودند که صامت و آرام در فضا معلق بودند.

لحظه ای...به عشق فکر کردم و به اینکه چرا هیچ وقت نتونستم عاشق بشم....

باز هم سرفه... از جاش بلند شد و برام آب آورد. تو همون لیوانی که همیشه دوستش داشتم، کنارم نشست و با یه دست سرمو بلند کرد و با دست دیگه‌اش لیوان آب رو کنار لبهام آورد. قبل از خوردن آب یه نگاه به صورتش کردم، دوست داشتنی بود، بدنش گرم بود و لطافت های زیبای زندگی رو در اندام زیباش جمع کرده بود. آهسته شروع به خوردن آب کردم و سعی کردم از هر جرعه‌ی اون لذت ببرم. دلم می خواست اون لحظه در زمان ابدی بشه. دلم می‌خواست آهسته سرمو روی شونه‌هاش بذارم و آروم آروم گریه کنم. کاری که هیچ وقت قبلاً نکرده بودم ولی جلوی خودمو گرفتم.

تو این فکر بودم که چرا زندگی، اینجوری به من خیانت کرد. چرا من مثل همه‌ی مردم عادی ساز و آوازی عاشقانه برای زندگی نداشتم، فریادهای دردناک زندگی برای من هر لحظه با اشتیاقی  آغشته به اعتراض در جای جای زندگی پیچید، تا بیانگر سقوط من باشه. سرشک اشک کم کم داشت کنج چشامو خیس می‌کرد. برای اینکه اشکهامو نبینه بهش اشاره کردم که میخوام برم کنار پنجره. بلند شدم و به سمت پنجره رفتم، توی راه فندک و سیگار رو از روی میز بر داشتم. به خاطر باند پیچی دستام این کار برام خیلی سخت بود، تا جایی که حتی نتونستم فندک رو روشن کنم. در حین این تلاش نا موفق تنها چیزی که توجهمو جلب کرد، شعله‌ی آبی رنگ فندک زیبایی بود که جلوم روشن بود. فندکی به رنگ طلایی که نقش یه گل سرخ به صورت برجسته روی اون نمایان بود. با تأ نی سیگارمو روشن کردم. فندکشو خاموش کرد و اون رو روی میز کنار تخت گذاشت. به سختی تا کنار پنجره رفتم و باز هم به روشنایی های شهر خیره شدم.

«وقتی اینجوری به مردم نگاه می‌کنی، گاهی وقتها به شدت ترحم بر انگیزند و گاهی وقتها نفرت انگیز.»

یکه خوردم و پس از مکث کوتاهی گفتم: «اما اونا حداقل از زندگی لذت می‌برن ولی من...»

«شاید تو خودت نمی‌خوای!»

هیچ کس تا حالا همچین حرفی بهم نزده بود. کمی فکر کردم...

لعنت به این سرفه ها، باز هم سرفه و باز هم خون.

تنها چیزی که تو اون لحظات آرومم می کرد، گرمی دستهاش بود در حالی که سعی می کرد منو از روی زمین بلندم کنه.بالاخره بلند شدم. با اشاره بهم فهموند که به تختم بر‌گردم. از روی ناچاری به تختم برگشتم . کمکم کرد روی تخت دراز بکشم. هر لحظه درد رو بیشتر در اعماق وجودم حس می‌کردم. سینه‌هام میسوخت و بدنم بی‌حس شده بود. اومد بالای سرم و سرمو آروم در برگرفت و شروع به نوازش موهام کرد. موهایی که گرد و غبار زندگی بعضی ‌هاشو خاکستری کرده بود. این تقدیر من بود که تو جوونی پیر بشم. شروع کرد به زمزمه کردن آهنگ «آخرین خداحافظی». حس کردم پژواک صداش هر لحظه بیشتر در اتاق می‌پیچه و هر بار بلندتر میشه و همزمان با این صدا درد هم  بیشتر در سینه‌های من ریشه می دوونه و کم کم داره تمام بدنمو فرا می‌گیره. دست و پام بی‌حس بود و چشمهام هم تار شده بود، حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم، دیگه کم کم وقتش بود، لحظه‌ی خدافظی. باید مرگ رو قبول کرد.

انگار تو اون زمان و مکان نبودم، تنها چیزی که می‌شنیدم زمزمه‌ی آهنگ «آخرین خداحافظی» بود. می دونستم تا لحظاتی دیگه می‌میرم و از تحمل تمام این دردها آزاد میشم.

سکوت! سیاهی مطلق!

و بعد خوابی طولانی تا ابد...

 


پرده‌ی دوم

خسته از خواب پا شدم. هیچی یادم نمیاد، حتی اسممو، حتی نمی‌دونم کجام. شاید تو اتاق خودم باشم. نمی دونم! تو اتاق می‌گردم شاید چیزی یادم بیاد، یه کیف جیبی میبینم، نمی‌دونم مال کیه، یه گواهینامه با عکس و مشخصات یه نفر که شاید من باشم. بدنبال آینه می‌گردم تا عکسو با قیافم تطبیق بدم اما فقط در گوشه‌ای از اتاق تکه‌های شکسته‌ی یه آینه‌ی قدیمی رو می‌بینم که روی زمین افتاده. دستم رو به صورت می‌کشم و شکل اونو با عکس تطبیق می‌دم شباهت زیادی داره. شاید من باشم. کنار کیف یه دفترچه است. ورق می زنم. اولین صفحه با این کلمات شروع میشه :

« امشب آسمون خاکستریه، مثل تمام مردم شهر، مثل من و مثل بقیه‌ی آدمها.»

شروع می‌کنم به نوشتن این کلمات روی یه کاغذ.

« امشب آسمون خاکستریه، مثل تمام مردم شهر، مثل من و مثل بقیه‌ی آدمها.»

دست نوشته‌ها رو با هم مطابقت می‌دم. دقیقاً مثل همن. پس این نوشته‌ها رو من نوشتم، شروع می‌کنم به خوندن و تمومش می‌کنم.

گیج و مبهوت شدم. بازم هیچی یادم نیومد، نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده، بلند می‌شم و به سمت در می‌رم. زنگ واحد کناری رو می‌زنم. مدتی طول کشید تا در باز بشه و پیرمرد خوش لباسی در رو باز کرد! گیج شدم! من به دنبال دختری می‌گشتم که حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم اما حالا با این پیرمرد مواجه می شم. پیرمرد گفت:

«چی شده پسرم؟»

«شما منو می شناسین؟!!»

« تو امروز چت شده؟ حسابی قاطی کردی!»

«ببینم تو خونه‌ی شما یه خانوم جوون زندگی نمی‌کنه؟»

«چی داری می گی تو!! من و زنم الان یک ساله که اینجا زندگی می‌کنیم، مثل اینکه تو یادت رفته، ما هیچ وقت بچه نداشتیم.»

پیرمرد ناراحت شد. یادآوری اینکه اونها بچه ندارن، حسابی ناراحتش کرده بود ولی همچنان سر در گم بودم. چی کار باید می‌کردم؟ با دستپاچگی از پیرمرد خداحافظی کردم و به خونه برگشتم. مونده بودم چی کار کنم! روی میز چشمم به سیگار افتاد، رفتم یه سیگار برداشتم. زیر جعبه‌ی سیگار، یه ورقه‌ی آزمایش بود. با عجله شروع به خوندن کردم. آزمایش مربوط به یه هفته پیش بود و نشون می‌داد که تمام آزمایشها منفیه. دیگه نمی‌دونستم چه خبره، یا اصلاً چرا من یه همچین چیزهایی رو نوشتم. من مریضم یا نه؟ من زنده‌ام یا این یه رویای احمقانه است. روی تخت می‌شینم و دنبال فندک می گردم. روی میز یه فندک بود. یه فندک طلایی با نقش برجسته‌ی یک گل سرخ.

هیچ کس

سوم مهر هزار و سیصد هشتاد و پنج

|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 12:49
باز هم تنهایی 
وقتی همه آدمها رو دوست می داشتم، هیچ کس دوستم نداشت.

وقتی که تنها بودم، هیچ کس کنارم نبود تا تنهاییمو با اون قسمت کنم.

وقتی که از همه بیزار شدم، همه می خواستن بهم محبت کنن.

خسته شدم از این بازی مسخره ی زندگی.

زندگی، تو با من چی کار کردی؟!!
|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 12:34
تنهایی 
باز هم تنهام و این بار تنها تر از همیشه.
دیگه تنهایی داره قسمتی از وجود تنهام میشه. حالا دیگه تمام ذرات وجودم تنهایی رو فریاد میزنه، امشب من تنهایی خودمو با وجود تنهام قسمت کردم و تنهاییمو فریاد زدم و پژواک های صدای تنهام، آروم آروم و مجرد به سمت من برگشتن و در کنار من آروم گرفتن...
|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 12:33
دادگاه من 
آدمهای احمق فکر می کنن می تونن روی آدمی که زندگیشو به زندگی باخته تاثیر بذارن ولی اونا هیچ وقت نمی فهمن که وقتی یه نفر زندگی رو باخت، از اون به بعد دیگه زندگی نمی کنه، تحمل می کنه. زندگی رو تحمل میکنه با تموم آدمهاش، آدمهایی که از روی علاقه کثیف ترین محبت ها رو به خوردت می دن! مرده شور تمام اون محبت احمقانه تونو ببره، این محبت ارزونی خودتون، دوست داشتنتون ارزونی خودتون، زندگیتون ارزونی خودتون...
اگه یه بار دیگه می تونستم زندگی رو از اول شروع کنم، یعنی دوباره به دنیا بیام، مطمئنم این دفعه مادرم یه بچه ی مرده به دنیا می آورد.
امروز پدر و مادرم منو مواخذه کردن، به خاطر اینکه مثل اونها نیستم. به خاطر اینکه مثل اونها تو زندگی غرق نمیشم.به خاطر اینکه من قسمتی از روزمرگی احمقانه ی اونها نیستم. امروز یک کلمه هم حرف نزدم و اجازه دادم تو دادگاه اونا محکوم بشم.
نمی دونم نوبت من کی می رسه، باز هم مثل همیشه فریادهام بی صدا موند ولی امروز می خوام فریاد بزنم، امروز می خوام همه چی رو بگم،امروز روز دادگاه بزرگ منه. می خوام همه ساهد دادگاه بزرگ من باشن. امروز قاضی و شاکی و دادستان و هیئت منصفه منم ولی متهم شما پدر و مادر عزیزم هستید. جرم شما خیانت به منه. خیانتی که همه ی پدر و مادر ها در حق بچه هاشون مرتکب می شن ولی هیچ کس هیچ حرفی از اون نمی زنه. خیانتی که غبار تاریخ آنچنان روش نشسته که همه فراموشش کردن و دیگه کسی بهش اهمییت نمی ده. جرم شما اینه که به خاطر یک لحظه لذت منو تو این دنیای کثافت کشوندین. شماها کی هستین که یه انسان رو مجبور می کنین یه زندگی نکبت بار رو تحمل کنه. شما ها به چی فکر می کنین، شماها که همتون تا خرخره تو روزمرگی زندگی گرفتارید، حالا منو هم میخوان تو این منجلاب کثافت غرق کنین.
برای چی منو تو این دنیای هزار رنگ کثافت شریک کردین؟
واسه چی منو محکوم به زندگی کردین؟ من باید به این دنیا می اومدم تا شما لذت بزرگ کردن یه بچه رو بچشید؟ من باید بزرگ می شدم تا شماها از بزرگ شدن بچتون لذت ببرید؟ من اید درس می خوندم تا شما افتخار کنید که بچه تون یه دانش آموز ممتازه؟ من باید آدم موفقی بشم تا مایه ی افتخار شما باشم؟
پس من چی؟
پس حق من از این زندگی چی میشه؟
تا کی واسه ی شماها زندگی کنم؟ تا کی خودمو میون بایدها و نبایدهای شما اسیر ببینم؟ تا کی باید گرفتار رنج و عذاب بمونم؟ تا کی باید باید مثل یه برده اسیر احساسات شما باشم؟ نمی خوام! من از این زندگی که شماها برام درست کردین بیزارم. من دوست ندارم مثل شماها یه برده باشم. دوست ندارم همین بلاها رو سر بچه ی خودم بیارم. دوست ندارم بچه ی خودمو مجبور کنم طوری زندگی کنه که من لذت ببرم. دوست ندارم....
چه فایده!
من تو همه ی این سالها بازیچه ی بازی احمقانهی شما بودم و این بازی همچنان ادامه داره، تا وقتی که واژه ی فرزند رو پیشونی من سنگینی می کنه، من به جرم فرزند بودن، باید بزرگترین زجرها رو تحمل کنم.
تحمل این همه عذاب به خاطر گناهی که من مرتکب نشدم.
باید دنبال راهی باشم که از شر این واژه خلاص بشم. نمی دونم بعدش چه اتفاقی می افته. شاید اینجوری منهم بتونم خدا بشم.
لم یلد ولم یولد

|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 12:20
تصور کن! 
تصور کن دنیایی که همش به اندازه ی تنهایی خودت باشه و هیچ کس دیگه ای تو اون دنیا نباشه جز خودت و تنهاییت!
چه دنیایی؟!! نه کسی هست ، نه چیزی هست ، نه دلبستگی ، نه عشق ، نه نفرت ، نه دروغ ، نه سوء استفاده ، نه زندگی ، نه آرزو ، نه هر چیز کثیفی که تو دنیای واقعی ما هست. دنیای که هیچ مزاحمی نداری غیر از تنهاییت و می تونی تصور کنی که تو این دنیا هیچ زمانی هم در کار نباشه، دیگه صدای تیک تاک ساعتها آزارت نمی ده و تمام زمان در یک لحظه جمع می شه.
دیگه نه آسمونی هست، نه دریایی، نه طبیعتی، واسه همین هیچ وقت احساساتت جریحه دار نمی شه و می تونی تصور کنی که تو این دنیا هیچ غریزه ای نباشه، پس دیگه نه گشنه ات می شه، نه تشنگی عذابت می ده ، نه گرفتار پیچیدگیهای جنسی می شی! دیگه نه دل می بندی، نه دل می کنی، نه عاشق می شی، نه شکست می خوری.
خیلی دوست داشتنیه ولی باز هم احمقانه است. چون این دنیا با تمام زیباییهاش هیچ فرقی با نیستی ندار. ساده ترین شکل نیستی در عین نا باوری! توی این دنیای تخیلی تو مردی و هیچ کس نیست که به فریادت برسه، این چیزی که خودت خواستی و باید از اون لذت ببری. تنهایی چیزی بود که همیشه دنبالش بودی. دیگه زندگی فرقی با مرگ نداره و همینه که بهت لذت می ده و تمام لذتت در این لحظه جاودانه میشه. شاید احمقانه باشه ولی دوست داشتنیه.
شاید بگی من یه خیال پردازم اما این جزیی از واقعته که در خیال من شکل می گیره و تو اون رویا من می میرم.
|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 12:18
پشيماني 
داشت از بلندترين قله ي اون اطراف بالا مي رفت. تلاشي دلپذير و دوست داشتني، اما وقتي رسيد اون بالا پشيمون شد. اصلاً چرا تا اون بالا اومده بود، واسه چي؟ خودش هم نمي دونست. آروم نشست و يه ترانه ي قديمي رو با خودش زمزمه كرد، اما هر چي بيشتر مي خوندش، بيشتر حس مي كرد كه اون آهنگ سنخيتي با حال و روز اون نداره. پس شروع كرد و يه ترانه ي ديگه رو شروع كرد، احمقانه بود ولي حس مي كرد كه آهنگ قبلي، بيشتر با حال و روزش سازگار بود.
باز احساس بي حوصلگي كرد، راه افتاد و از كوه پايين رفت. پايين رفتن از كوه خسته اش كرد و باز همون احساس پشيموني سراغش اومد، چرا همون بالا نمونده بود؟ وقتي رسيد پاي كوه خورشيد داشت غروب مي كرد و مثل يه گلوله آتيش تو افق قدرت نمايي مي كرد. از خودش پرسيد آيا خورشيد هم هر روز هنگام غروب احساس پشيموني مي كنه؟ آيا خورشيد هر روز موقع طلوع دچار ترس و اضطراب ميشه؟ يا اينكه اين حس فقط مخصوص ما آدمهاست ؟
بي هدف به سمت شهر رفت و با ديدن آدمهاي شهر باز ترسيد و اون نوستالژي قديمي باز به سراغش اومد. سالها بود كه از مردم فراري بود اما در ميون اونها زندگي مي كرد، گاهي وقتها زندگي مجبورت مي كنه و اين هم يكي از اجبارهاي زندگي بود و اجبار ديگه ي زندگي تحمل نگاههاي آزار دهنده و پر از دروغ اون مردم بود. نگاه يه فروشنده كه با لبخندي تصنعي منتظر مشتري بود، نگاه اون مرد غريبه كه معلوم بود از جاي دوري اومده و تو نگاهش نوستالژي خاصي داشت. نگاه يه پليس كه به دنبال بهونه اي براي آزار دادن اون بود. نگاه اون مرد حمال كه با چشماش به زمين و زمان لعنت مي فرستاد و چشمهاي اون زن روسپي! اونو زياد ديده بود، اما تا به حال اينجوري به چشمهاي اون نگاه نكرده بود. نگاهي كه خريدار نگاههاي ديگه بود و غمزه اي كه حكايت از خيلي چيزا داشت: درد، لذت، وحشت، شهوت ، شرم و بدبختي ذاتي اون.
از كنار جمعيت گذشت و به پسربچه ي كوچكي رسيد كه كنار ديوار ايستاده بود، پسر بچه با معصوميت خاصي نگاهش مي كرد و اين آزارش مي داد. ديگه نتونست تحمل كنه و شروع كرد به دويدن و از شهر خارج شد، اشك تو چشماش حلقه زده بود و با همون حال به دويدن ادامه مي داد و گهگاهي فرياد مي زد. خسته و پريشون ايستاد و به خورشيد كه حالا فقط هاله اي روشن از اون در افق پيدا بود نگاه كرد، آسمون به رنگ خون بود. روبروي خورشيد نشست و به خورشيد فكر كرد، هنوز اشك چشماشو رها نكرده بود.گاهي فرياد مي زد و گاهي بي صدا گريه مي كرد.
وقتي چشماشو باز كرد، نزديك صبح بود. بلند شد و آرام به سمت كوه رفت و از كوه بالا رفت. تلاشي دلپذير و دوست داشتني، اما وقتي رسيد اون بالا پشيمون شد. اصلاً چرا تا اون بالا اومده بود...
|+|
نوشته شده توسط هيچ كس در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 1:27